تبليغاتX
وقتی که بن بست غربت, سایه سازقفسم بود زیررگبارمصیبت , بی کسی تنهاکسم بود در تمام لحظه هایم هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد ...


...( تنها ترین تنهایی ها )...




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 
تولدت مبارک پرنده مهاجر

یاد فردا

فردا روز تولد اوست

به فردا که فکر میکنم یاد آن روزهامی افتم...

به فردا که فکر میکنم یاد آن احساسی می  افتم که در پشت آن نگاهها نهفته بود

یاد آن نگاهی که از محبت برق می زد

به فردا که فکر میکنم یاد روزهایی می افتم که سعی کردم فراموشش کنم

یاد روزهایی که تنهایی عمیقی بر وجودم چنگ انداخته بود

تنها برای اینکه باید محبتش را از دلم بیرون میکردم

به فردا که فکر میکنم .... بغضی بر سینه ام می نشیندکاش هیچگاه با من آشنا

نمیشد تا امروز آسوده تر می زیست

تولدت مبارک پرنده مهاجر

 

 


نويسنده: ثریا مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 17:0
      |+|
به امید دیدارت زنده ام پس به سراغم بیا ......

همه جا تاریک تاریک است فقط منم و چراغ اتاقم و یک دفتر و کاغذ که

تنها همراهم که هیچ وقت تنهام نمی زاره .دلم می خواد خیلی زود تر شروع کنم

ولی اشک امونم نمی ده .

دلم می خواد گریه کنم و از ته دلم جیغ بزنم .ولی همش بی فایدست صدای من

دیگه به هیچ کس نمی رسد .خیلی تنها شدم.

 

به امید دیدارت زنده ام پس به سراغم بیا ......

 


نويسنده: ثریا مورخ: شنبه دوم آبان 1388 در ساعت: 15:19
      |+|
چقدر سخته رفیق همیشگیت تنهایی باشه…

چقدر من تنها هستم . فکرشو می کنم که چقدر خوشحال بودم که یک دوست خوب یک تکیه گاه پیدا کردم اما غافل از این که من بیچاره ........

توی این دنیا کسی رو نباید دوست داشت یا اینکه بهش محبت کرد تمام خوبی هام رو با بدی جبران کردند خدایا چقدر این آفریده ها ی تو در دل شکستن هنرمندند .

خدایا چقدر زود همه چیز رو فراموش می کنن آره از تنها چیزی که بدم می اومد!

.....( این بود که برای کسی خاطره بشم .).....

و ساکت تنهایم گذاشتی چرا؟ چرا ؟

بعضی وقت ها در جای شلوغ و پر جمعیت احساس تنهایی می کنم .

می خوام فریاد بزنم بغض های فرو خورده رو بریزم می خوام به همه ی عالم بگم تا بدونند چی می کشم می خوام با صدای بلند گریه کنم و بگم تا همه ی خوابیده ها  از خواب بیدار بشن .

تنهایی بد دردی است گرفتار این درد شدم .

 

 


نويسنده: ثریا مورخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 در ساعت: 16:14
      |+|
زندگي مرگ آرزوهاست يا آرزوي مرگ…

 

بدون اراده متولد می شویم , با حیرت زندگی میکنیم وسپس باحسرت می میریم, اما انچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد, دوستی های پاک وبی الایش است .تقدیم به بهترینها...

سلام دوستان عزیزو خوب من, خیلی شرمندم ازاینکه یه مدت نبودم (یه خورده کسالت داشتم به بزرگی خودتون ببخشید که نتونستم ازاحوالتون جویابشم ولی هرلحظه به یاد شما عزیزانم بودم)وخیلی خوشحالم که شما عزیزانمودارم امیدوارم فراموشم نکرده باشین

 

 

در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس گنگ و نامفهومي با معنايي به وسعت اندوه مرا در بر مي گيرد و بغضي خاموش گلويم را مي فشارد... من روياي ديدنت را در زير غبارهاي مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن بيهوده مي جنگم  با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي پوسم ،اما...

آري خوب مي دانم که در سکوت و تنگناي رفتن از ياد ميروم ،ميدانم که در چشم اين رهگذران ،غريبه و مهجور مي مانم ،ميدانم ،ميدانم که نمي مانم ...اما چرا در تداومي مکرر بيهوده اين واژها را تکرار ميکنم ...؟ بيهوده ...! بيهودگي چه واژه ي زيبايست ! تمام صبح بيهوده در بستر غلتيدن وزير لب آوازهاي بيهودگي خواندن گلهاي بنفشه را وحشيانه نوازش کردن تمام روز علفهاي هرزه را کندن ...وکنار پنجره اتاق رفتن و براي رنگ پريده خورشيد و انجيرهاي عقيم مغمومانه گريستن ! وچه ظالمانه زير تابوت هاي به خواب رفته اسيرزندگي بودن و ازپشت اين حصار تنهايي تمام روز به دور دست خيره شدن تمام روز بيهوده زيستن...و شباهنگام با چشماني مظطرب و دردناک نگاه خسته ي آسمان را به دار گناه آويختن !

 


نويسنده: ثریا مورخ: شنبه چهارم مهر 1388 در ساعت: 12:17
      |+|

باسلام

من از طرف ثریا یه اپی برای کسانی که زحمت می کشند و به کلبه ی تنهایی ثریا سرمیزنند و دلنوشته ای به یادگار میذارند گذاشتم:

به خاطر مشکلی که برای ثریا پیش اومده یه مدت نمیتونه پای کامپیوتر بشینه وهمینطور وبلاگشرو به روز کنه.ثریا ازم خواسته بگم به یاد تمام دوستاش هست واگر روزی(خدای نکرده) دیگه نبود فراموشش نکین.

دوستان عزیز, از شما میخوام برای ثریا دعاکنید تاهرچه زودتر حالش خوب بشه.

شعرزیررا از طرف خودم تو این وب میذارم (چون میدونم ثریا این شعرکه باصدای  اقای مهدی مقدم خونده شده خیلی دوست داشت):

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم میپوسم

عکساتو من یکی یکی برمی دارم می بوسم

این همه یادگاریتو هرشب دارم بو می کنم

برای برگشتن تو به اسمون رو می کنم

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم

از خدا می خوام دوباره توروببینم روبروم

قسم به اشک حسرتم فقط همینه  ارزوم

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم

یه عالمه گل میارم همه رو پرپر می کنم

هرشب دارم همینجوری با تنهاییم سر می کنم

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من

نمیدونی چی میگذره توقلب بی قرار من

وای که چقدر سخته برام ثانیه ها بدون تو

دلم می خوادباز ببینم چشمای مهربون تو

نیستی دارم دق میکنم

نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم

یه عالمه گل میارم گُلا رو پرپر می کنم

هرشب دارم همینجوری با تنهاییم سر می کنم

 

 

 

 


نويسنده: ثریا مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 15:38
      |+|
از تمام فصلهاي غمگين بازگشته ام ...

کنار پنجره اتاقم نشسته ام پيشانيم را به گوشه پنجره تکيه داده ام و به ياد آن روزها که اين غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت مي خورم


اين روزها که زمين و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه اي سياه در دل اين درياي غم دور افتاده  ام


سالهـــاي عمرم به شتاب گذشته و من اينک چون درختي که بر خزان برگهاي پزمرده خويش مينگرد


آنها را در فغان خود مي بينم خدايـــــــــا موج سنگين گذر زمان را احساس ميکنم 


 روزهاي بيهوده و تکراري که از پي هم مي گذرند... 


بارها به خاک گفته ام زندگيم را فرا گيرد


اما ببين خدا خاک هم مرا نمي بيند


در دل خسته ام چه مي گذرد ؟


نويسنده: ثریا مورخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت: 13:3
      |+|
چه کسی دید مردنم را بی تو ؟


روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم.. تنهائی را دوست دارم چون نیست بی وفا . تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.. تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست.

تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.. تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند.. اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم.. ازتنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است


نويسنده: ثریا مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 19:56
      |+|

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comامروزتولدمه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتولدم مبارکتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم

بدون تو زندگی برایم عذاب است ...

میدانی که چقدر دوستت دارم ...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی برام سخته وقلبم پرازاندوهه 

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت ...

انتظار ......

 انتظار ......

شش حرف و چهار نقطه ...!

کلمه کوتاهیه  

اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد

تنهایی ،

چشم براه بودن ،

غم ،

غصه ،

نا امیدی ،

شکنجه روحی ،

دلتنگی ،

صبوری ،

اشک بیصدا ،

هق هق شبونه ،

افسردگی ، 

پشیمونی ،

بی خبری ،

دلواپسی و ...

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد وخیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید چه زجرو سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درکشون کرد ...

متنفرم از هر چیزی که زمان رو به یاد من میاره ...

و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ...

از انتظار متنفرم

 


نويسنده: ثریا مورخ: دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 در ساعت: 10:3
      |+|
اينجا شب هنوز مرثيه مي خواند براي گمگشته اي يوسف نشان...

چشم هايم را مي بندم ، به ياد نگاهي که شبي در آسمان خيالم درخشيد و از پس آن همه ي روز هايي که شب شدند و همه ي شبهايي که سرد شدند روزه ي سکوت مي گيرم ... چيزي در من فرو مي ريزد ... هوهوي بادي سرد، رعشه بر اندامم مي افکند ... مي لرزم ... اما نه از سرما ... مي خزم در آغوش گرم ثانيه هايي که به نگاهش مقدس اند ...



سر بر شانه هاي محکم ثانيه هايي مي گذارم که بودن را با او تجريه مي کنند ...! دوباره درد خيالت، روبرويم مي ايستد و من مي مانم و من! ... من مي مانم و در خود فروريختن ها ... من مي مانم و تکرار غريبانه ي خاطره ها ...

با چشماني دريده از خيرگي در خلسه اي عميق غرق مي شوم ، غصه ها تيشه بر ريشه ي افکارم مي نهند ... آه ... نمي دانم تا کي بايد بود و دل سپرد به سکوت شبگير غم و شمارش کرد تسبيح گسيخته ي عشق را ...


مهربانم ... ياد داري رفتنت را ؟ يادت هست شبي را که در خزان ترانه هايم رفتي و قلبم را به دست سنگين و بي رحم باد سپردي ... ؟ مرا مي برد و چه سنگين مي برد ... چرا که وجود تهي ام مملو از درد و سوالهاي بي جوابم بود ، سوالهايي که جوابي نداشتند و جوابهايي که تسکيني برايشان نبود.... نگو ندانسته رنجيدي و رفتي و ناپاک در عشق جلوه گري کردي و رميدي ... نرنجيدي از غربت عشقم ، از خاکستر شدن آرزوها و ورقهاي به جا مانده از غرورم ... نديدي خلوص ديوانه وار دستهايم را ... ؟




نمي دانم که به خاطر داري دوستت دارم ها را ... ؟ بگو... تويي که اينگونه خرمن به خرمن مي سوزاني مرا ،به کدامين آيين مي جويي ام ؟ تو بگو... از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همــه بي تو بودن ها... نگاه پر تمناي شب را چگونه تسکين کنم... ؟ بگو...

اي کاش در خزانه باور هاي پريشان خود شمعي بوديم به دور از باد ... افسوس...


حال بنشين و تماشا کن واژه هاي عريانم را ... خميدگي قامتم را ... نقوش کبود قلبم را ... چروک صورتم را ... بنشين و معنا کن صداي شکستنم را ... غروب رفتنت را ... عمرم را ... جوانيم را ... 
 


نويسنده: ثریا مورخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 در ساعت: 18:24
      |+|
ღღامیدمن به توست ای خدای بزرگღღ

"گذشت زمان برانهاکه منتظرمی مانند بسیارکند,

برانهاکه می هراسند بسیارتند,

برانهاکه زانوی غم در بغل می گیرند بسیارکوتاه,

امابرانهاکه عشق میورزند, زمان را اغازوپایانی نیست.

"شکسپیر"

 

وقتی شب ازصدای پای هرگونه عابری تهی گشت, وقتی گنجشکهای خسته خودرا

 به اشیانه خویش می رسانند, وقتی خورشیدهستی بخش, خودرا به اهستگی میان

 کوه های سر به فلک کشیده پنهان کرد, وقتی شب چادرسیاهش را روی این شهر 

 غم گرفته کشید, من در این فکر هستم که فردا چه خواهد شد و سرانجام ما به کجا

 خواهد انجامید.

امیدمن به توست ای خدای بزرگ که بار دیگر دستم را بگیری و مرا از این ظلمت

 رهایی بخشی!

انان که خاک را به نظر کیمیا کنند

ایا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟

 


نويسنده: ثریا مورخ: سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 در ساعت: 19:29
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
D.K & سفارش قالب & داریوش کمانی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس