...( تنها ترین تنهایی ها )...
داریوش کمانی
خداوندا
ارامشی عطا فرما تا بپذیرم
انچه را که نمیتوانم تغییر دهم
شهامتی تا تغییر دهم انچه را
که می توانم و دانشی که تفاوت
ان دو را بدانم
پا به پای بیزاری ...
دلم هوای خزان کرده ست
دلم هوای کوچ پرنده های غریب
و پا به پای تمام نقوش بی زاری
دلم هوای پژمردن کرده است
کجاست یار ؟
کجاست ظلمت ؟
بیغوله ؟
کوچه ؟
تنهایی
دلم هوای مردن کرده است
تو هم بشکن دل ما را دوست
تقدیم به همه بی معرفت های دنیا
بشکن ای دوست دل ما را بشکن
دل دشمن شاد کن و تو بزن بر من
بشکن این دل هیچ غمی نیست
دوست بشکند به
هیچ دردی نیست
بشکن و نگاهی نی انداز
چو اندازی دل ما زخمگین است
بشکن ای دوست که از دوریت
نیست دوایی بر من
این می گذرد اما
تو نباشی دل من از دنیا سیر است
بشکن که این دل توان شکستن دارد
جانم به فدایت بشکن
که بی تو دل پای ماندن ندارد
بشکن که تو شادی و من دیوانه
تو می مانی و من
عاصی از این می خانه
گر خوشی بی من
بشکن دل من تا بمیرم
گر بمیرم غم نیست
تو بر سر قبرم اشک نریز
که دل طاقت مرگ را دارد
طاقت اشکت را نه
در فکرم اتاقی مرا در بر گفته هیاهویی مرا بسویش می کشد داراییم بوسه ای از عشق چشمهایم در نگاهش گم می شوند نسیمی از بر من می گذرد قطره ای کوچک از ابر رها شده او نیز گریان است در فکرم چند گاهی به راهم ساعتی در انتظار در فکرم.بی سبب به امید تغییری نگاهم را به سویی می کشم افکار در درونم مثل یک اتاق فولادین لحظه ای می گذرد باران می اید تنم می لرزد نسیم از برم می گذرد و وجودم را می پوشاند گریزانم روزنه ای کوچک حرفی در میان است یک معما شب شده مهتاب نیست خسته از من او بیدار نیست به که گویم بهترینم در سرش از من یادی نیست نمی دانم فکرم اشکار نیست لحظه ها در خروشند شب بسر امده در اسمان رویا ها خسته از فریاد ها در کنارم کودکی با چشم گریان مادرش به سویش می اید او هم تنها نیست در کنج قفس دل تنهایم روزگاری کلیدی ساختم از عشق برد ان را در شب تارم دوست تا کشم جر م دوستی را نکند دل خوش دلم حتی به روی ماه تا کشد جر م دوستی را این دل تنها
اتاقی مرا در بر گفته
هیاهویی مرا بسویش می کشد
داراییم بوسه ای از عشق
چشمهایم
در نگاهش گم می شوند
نسیمی از بر من می گذرد
قطره ای کوچک
از ابر رها شده
او نیز گریان است
در فکرم
چند گاهی به راهم
ساعتی در انتظار
در فکرم.بی سبب
به امید تغییری
نگاهم را به سویی می کشم
افکار در درونم مثل یک اتاق فولادین
لحظه ای می گذرد
باران می اید
تنم می لرزد
نسیم از برم می گذرد و وجودم را می پوشاند
گریزانم
روزنه ای کوچک
حرفی در میان است
یک معما
شب شده
مهتاب نیست
خسته از من
او بیدار نیست
به که گویم
بهترینم
در سرش از من یادی نیست
نمی دانم
فکرم اشکار نیست
لحظه ها
در خروشند
شب بسر امده
در اسمان رویا ها
خسته از فریاد ها
در کنارم کودکی
با چشم گریان
مادرش به سویش می اید
او هم تنها نیست
در کنج قفس دل
تنهایم
روزگاری
کلیدی ساختم
از عشق
برد ان را
در شب تارم دوست
تا کشم جر م دوستی را
نکند دل خوش دلم
حتی به روی ماه
تا کشد جر م دوستی را
این دل تنها
انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس